روزی که گفت میخواد بره هندوستان،
میدونستم توی این فصل رفتن به اونجا تقریبا یه ریسکه
و میدونستم شاید روز اول نه، بالاخره تا روز آخر گرفتار هوای بد منطقه میشه.
هوای اونجا شبیه هوای منطقه ی ماست.
یه روزایی بارون سیل آسا روز بعدش هوا آفتابی و آسمون صاف،
یه روزایی هوا آفتابی و روز بعدش مه گرفتگی شدید و نوسان دمای هوا ،
یه روزایی هم هوا ابری اما بدون بارون و غیره و غیره و غیره.
حالا هم که قراره با تاخیر چندین ساعته برسه ایران اونم حوالی ساعت 5 بعدازظهر طبق اطلاعات فرودگاه امام
گفت نت ندارم پس دلواپس نشو منم گفتم باشه نمیشم
توی این مدت هرازگاهی نت داشت ولی من مزاحمش نشدم. .
****************************************
بالاخره مامان به یکی از خونه های منطقه جدیدمون رضایت داد و جا به جا شدیم
کمی بالاتر از منطقه قبلیمون هست اما آرومِ .
دیشب هوا خیلی سرد شده بود
منم بدون لباس گرم میرفتم توی حیاط
آخه سردم نبود
دیشب توی یکی از رفتن ها مامان رو کرد به منو گفت: فقط همین مونده که تو مریض بشی و توی این شرایط بلایی سرت بیاد
جمله آخرش منو به فکر انداخت
پنجشنبه که داشتم میرفتم خونه یه اتفاقی افتاد که شاید یه قدم با مرگ فاصله داشتم
تایید سوالات پایان دوره دانشجوها تا ساعت 6 بعدازظهر طول کشید
منم جمع و جور کردم و رفتم طبقه همکف برای دادن درخواست زیراکس سوالات
مسئولشون گفت خانم فلانی دستگاه مشکل پیداکرده تا نیم ساعت پیش خوب بود هرکاری کردیم درست نشد
منم خداحافظی کردم و رفتم بیرون
دوماهه که فاصله بیمارستان تا نقطه مرکزی شهر رو پیاده میرم
حدودا یک کیلومتره
دو طرف خیابون رو از همون روزای اول چک کردم
بهترین محیط، سمت شرقی خیابون بود
هم روشنایی کاملی داره و هم محل پیاده روش مناسب تره
تقریبا 50 متریِ میدان شهر بودم
اون طرف میدون سینما قرار داشت
منم باید عرض خیابون رو طی می کردم و میرفتم سمت سینما
دفتر برادر دوستم همونجا بود و باید سوالات رو میبردم پیشش برای تکثیر آدم مورد اعتمادی بود
پک توی دستم شامل تمام نسخه های خام پاسخنامه و یه نسخه از سوالات بود
(ابتدای خروجم از بیمارستان به این فکر افتادم که چرا پاسخنامه ها رو با خودم اوردم خب باید میذاشتم دفتر بمونه برای روز شنبه که امتحان بچه ها بود)
از عرض خیابون گذشتم همین که پای دومم رو گذاشتم روی سکوی بلوار وسط خیابون
پک برگه ها باز شد و تمام برگه ها ریخت روی زمین
به خاطر سنگینی برگه ها شانس اوردم پخش نشدن
اما یه لحظه ماتم برد
چون به محض اتفاق افتادنش یه سواری با سرعت دقیقا از پشت سرم رد شد
موقع عبور از خیابون حواسم به خودروها بود نمیدونم این سواری از کجا اومد
اصلا چی شد یهو .
چرا پک پاسخنامه ها باید همراهم باشه
اصلا پک برگه ها چرا باید سر و ته باشه توی دستم که بخواد باز بشه
اصلا چرا توی تمام مسیر که دستم بود بازنشد
برگه ها رو آروم از روی زمین برداشتم بدون اینکه بذارم توی پک، طول بلوار رو چند قدمی برداشتم که حالم بیاد سرجاش
و به راهم ادامه دادم.
یاد حرف مامان افتادم؛ «همین مونده که بلایی سر تو بیاد»
پ.ن: امشب. .
خیابون ,برگه ,منطقه ,سوالات ,دستم ,پاسخنامه منبع
درباره این سایت