چندبار تلفن داخلی دفتر زنگ خورد،
روابط عمومی بود و من جواب ندادم.
دلم نمیخواست
روی گوشیم شماره ای از بیمارستان ثبت شد ولی نمیدونستم از کدوم قسمتِ.
فکرمیکردم مدیریت یا معاونت آموزشی باشه.
جواب دادم.
مدیر روابط عمومی بود!
مکالمه امون که تموم شد توی راهروی گروه مدام قدم میزدم و فکرمیکردم
گفته بود مهمانی از استانداری داریم با شما کار دارن تشریف بیارید دفتر روابط عمومی
بعد از نیم ساعت رفتم طبقه همکف
در زدم و وارد شدم
چهره اش برام آشنا بود ولی پیش خودم تفسیر کردم که این طیف از مسئولین ظاهرشون شبیه هم هست و توی دلم به این تفسیر خودم خندیدم
وقتی داشت حرف میزد من سرم پایین بود و فقط داشتم فکر میکردم که چی میخواد ازم
مقدمه ی طولانی . شبیه به حرف های تکراری راس جلسه های خسته کننده استانداری!
و در پایان مقدمه گفت من از آقای فلانی (مدیر روابط عمومی بیمارستانمون رو می گفت) خواهش کردم یه خانم مورد اطمینان و کاربلد توی حوزه رسانه و . بهمون معرفی کنه، ایشون شما رو معرفی کردن
این روزا ساده ترین راه ممکن برای دریافت رزومه یک آدم اینه که اسم طرف رو گوگل کنیم
شما چیزی فراتر از حرف های آقای فلانی بودین به همین دلیل من شخصا اومدم شما رو برای همکاری دعوت کنم
با همه این مقدمه چینی ها هنوز به اصل حرفش پی نبرده بودم
و مدام فکرای مسخره می اومد توی ذهنم
توی همین شرایط بودم که گفت:
دکتر فلانی (معاون اجتماعی سال ها پیش استانداری و رییس سابق فلان بیمارستان) قصد دارند برای انتخابات مجلس کاندید بشن
(به ایشون ارادت خاصی داشتم و همچنان دارم؛ دوران خبرنگاریم معاونت اجتماعی استانداری حوزه خبریم بود و ایشون کم نمیذاشت برای پیگیری ها)
و ادامه داد: شما نفر اصلی کمیته اطلاع رسانی و عضو اصلی کمیته بانوان تیم دکتر هستین
(توی دلم بهش گفتم اصلا مگه من اوکی دادم که نانوشته برام ابلاغ میزنی)
و همچنان ادامه داد: شما رابط اصلی کمیته روابط عمومی و اطلاع رسانی و کمیته بانوان خواهید بود.
اسم شما رو پیش دکتر که اوردم کاملا شما رو میشناخت و دستور داد که حتما برای پیشنهاد همکاری خودم خدمتتون برسم
توی مدت زمانی که داشت حرف میزد من ساکت بودم و گاهی به رسم ادب نگاهم به رو به رو میرفت که مثلا بهش بفهمونم حواسم به حرفاش هست
مدیر روابط عمومی بیمارستانمون اون لا به لا هی جمله ای می پروند، یهو گفت خانم فلانی توی حوزه شهری و مشخصا فلان حوزه خیلی کار کرده و در ترجمه متونِ فلان خیلی مهارت داره
یه دفعه سنگینی نگاهشو روی خودم حس کردم انگار ماتش برده باشه
گفت خانم فلانی جوابِ نه رو از شما قبول نمی کنم امروز توی جلسه ی بعداز ظهر شما رو به عنوان عضو اصلی فلان و فلان معرفی خواهیم کرد و ابلاغتون رو میزنیم و منتظرتون هستیم
سعی کردم هوشمندانه شروع کنم به حرف زدن
یه مقدمه ی دو جمله ای گفتم و پشت بندش پرسیدم دکتر اصولگرا هستند، لیست این جناح چطور بسته شده تا الان؟
وقتی فهمید با کی طرفه خودشو جمع و جور کرد و حرف های اضافه رو گذاشت کنار
از همون لحظه اول جوابمو و محکم توی دلم داده بودم
تا ساعت 2:10 این نشست طول کشید. .
و الان ساعت 04:45 بعداز ظهرِ 45 دقیقه از جلسه گذشته و من توی دفتر کارمم
***********
میخوام استعفا بدم؛
از خوب بودن!
همین. .
وقتی منطقی میشم تصمیمات بی رحمانه ای میگیرم
مثل دیروز توی اوج گریه های بی امان.
مثل امروز. .
تمام.
پ.ن:
این روزها فاصله یک کیلومتری بیمارستان تا میدون اصلی مرکز شهر رو قدم میزنم
هدفون روی گوشمِ و فقط دوتا از آهنگ ها رو پلی میکنم
توی مسیر فقط حواسم به دنیای خودمه. .
بعضی وقتا زیر بارون، بعضی وقتا هم لا به لای وزش نسیمِ پاییز.
عمومی ,روابط ,اصلی ,فلان ,فلانی ,حوزه ,روابط عمومی ,اصلی کمیته ,خانم فلانی ,بعضی وقتا ,کمیته بانوان ,روابط عمومی بیمارستانمون ,مدیر روابط عمومی منبع
درباره این سایت