وقتی پدر رفت به هر کی می شناختم و مسئول بود،

خواستم کمک کنه بابا رو برگردونم ایران

اما حالا بابا هزاران کیلومتر ازش دورم.

و جایی ندارم که برم بی امان گریه کنم. .

و اینجوری شد که دیگه به موندن در اینجا هیچ دلبستگی ندارم.

حالا نشستم پشت سیستمم توی دفتر کارم

و بی امان گریه می کنم.

بی مقدمه. بی دلیل. بدون هیچ زمینه ای.

فقط گریه ی بی امان.

برای تسکین دلتنگی هام واسه آدم هایی که دوسشون دارم و خبر از دلتنگیم ندارن.

 

 

پ.ن:

تنها آبیِ شال تو می توانست، دلخوشم كند به ماندن

به جا ماندن از كوچ

و شهامت زندگی؛

من خانه ی كوچكی روی شانه ات ساخته ام،

و هر چهار فصل را پای این آبی دلچسب مانده ام،

تا پایانی باشد تمام ترس هایم را

كه عمریست آبی آسمان را فصل به فصل ترسیده ام

فرهاد وفایی

 

امان ,امان گریه منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ون چوب به رنگ رویا پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان berwer پزشکی